تبليغاتX
عشق من دیزباد

عشق من دیزباد

این وبم را اختصاص داده ام به کلمات قصار بزرگترین آموزگار درس شهادت وشهامت وفداکاری یعنی حضرت حسین بن علی علیه السلام که توسط استاد ارجمند وبزرگوار مهدی سهیلی گرد آوری شده است امیدوارم که استفاده بهینه کنید .

 

مردی به خدمتش عرض کرد که من شیعه شما هستم حضرت در جواب او فرمود : ای مرد از خدا بپرهیز وسخنی مگوی که خداوند درجواب توبگوید: دروغگو هستی.

شیعه ما کسی است که قلبی پاک وسلیم داشته باشد وهیچ گونه تزویر ونیرنگ واندیشه پلید در دلش راه نیابد اگر چنین نیستی ادعا مکن که شیعه وپیرو ما هستی بلکه شیعه ما نیستی وفقط مارا دوست داری .

مرد دیگری خدمتش رسید وعرض کرد ای پسر رسول خدا من مردی عاصی وخطا کارم وتوانایی آنرا ندارم که دست از مصیبت بکشم مرا موعظه کن حضرت فرمودند :

پنج کار بکن وهرچه می خواهی گناه کن : اول اینکه روزی خدارا مخور وهرچه میخواهی بکن . دوم : اینکه از ولا یت وملک خدا بیرون برو وهرچه میخواهی گناه بکن .

سوم: اینکه جایی مسکن گزین که خداوند ترا نبیند سپس هرچه می خواهی عصیان کن .

چهارم : اینکه چون ملک الموت می خواهد روح را از بدنت جدا کند اورا ازخویش بران وهرچه میخواهی بکن .  پنجم : اگر هنگامیکه مالک دوزخ ترا بسوی آتش میبرد میتوانی از گفته اش سر به پیچی هرچه می خواهی گناه بکن .

موعضه امام حسین درباره برادر :

حضرت فرمود : برادر چهار گونه است یک برادر به نفع تو وخودش قیام می کند وبرادری تنها زبان تورا درنظر می گیرد و در بند تو وحتی سود خودش نیست .

جمعی درباره این سخن توضیح خواستند .        حضرت فرمود :       

آنکه بسود تو وبنفع خویش گام برمیدارد برادریست که آرزو مند است توباشی تابرادرت باشد ومرگ وفنای تورا نمی خواهد زیرا میداند که اگر برادرش زنده بماند زندگی براو گوارا وقابل دوام است واگر برادر از او جدا شود زندگی برای خود اوهم مرگبار وناگوار است .

واما برادری که تنها سود ترا خواهان است آنست که برتوطمعی ندارد بلکه میل ورغبت شدیدی به تو دارد وچنین برادری به جاه ومال ومقام توطمع ندارد وتنها رغبت ومیلش اورا بطرف تومیکشد واز هیچ خدمتی دریغ ندارد .

دیگربرادریست که جز زیان وبی آبرویی ترا نمی خواهد وپیوسته منتظر فرصت می نشیند تا آبرویت را بریزد و رازت راپیش مردم آشکارکند وپیش خلق ببد گویی بپردازد وچنین برادری همیشه به تو رشک میبرد وکینه وحسد تو در سینه اش ریشهای استوار دارد .

واما برادری که دراندیشه نفع تو وسود خویش نیست وآن سفیهیست که خداوند اورا در بحرحماقت مستغرق کرده است .

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت15:19توسط کوچولو | |

 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند

خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود

كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟
»
خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني

كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟
»
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
»
- «
فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود

خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند
.
او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد
:
«
نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كن



+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت20:0توسط کوچولو | |

 

فریدون مشیری:

من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست


کنج هر ديوارش


دوستهايم بنشينند آرام


گل بگو گل بشنو


هرکسي مي خواهد


وارد خانه پر عشق و صفايم گردد


يک سبد بوي گل سرخ


به من هديه کند


شرط وارد گشتن

 

شست و شوي دلهاست


شرط آن داشتن


يک دل بي رنگ و رياست


بر درش برگ گلي مي کوبم


 

روي آن با قلم سبز بهار

 

مي نويسم اي يار


خانه ي ما اينجاست


تا که سهراب نپرسد دگر


خانه دوست کجاست؟

 

 

حميد مصدق :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

فروغ فرخزاد:

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت22:12توسط کوچولو | |