نرده های چوبی
این روزا خیلی دلم گرفته و تنگ شده
یه احساس عجیبیه انگار یکی داره تو گوشم
پشت نرده های چوبی نعره میزنه
تند تند نفس میکشه . اصلا نفسش بالا نمیاد
انگار که فقط تو دلش باد زمستونی بود که
قلبشو یخ و کبود کرده بود.
فقط منتظر بود که یکی با اب پاشش بیاد
و باران بهاری و برف انتظار بپاشه
اخه میدونی
یکم سخته خندیدن و شاد بودن
ادم میترسه غم حسودی کنه و غصه بخوره
اما واسه رهایی همیشه یه راهی هست
کافیه دستای خشک و داغ رو که داری
از نرده های چوبی بیرون بیاری و
منتظر بارون بشی
تا بیاد و هرچی داری پاک کنه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 5:10 توسط کوچولو
|