این روزا خیلی دلم گرفته و تنگ شده

یه احساس عجیبیه انگار یکی داره تو گوشم

پشت نرده های چوبی  نعره میزنه

تند تند نفس میکشه  . اصلا نفسش بالا نمیاد

انگار که فقط تو دلش باد زمستونی بود که

قلبشو یخ و کبود کرده بود.

فقط منتظر بود که یکی با اب پاشش بیاد

و باران بهاری و برف انتظار بپاشه

اخه میدونی

یکم سخته خندیدن و شاد بودن

ادم میترسه غم حسودی کنه و غصه بخوره

اما واسه رهایی همیشه یه راهی هست

کافیه دستای خشک و داغ رو که داری

از نرده های چوبی بیرون بیاری و

منتظر بارون بشی

تا بیاد و هرچی داری پاک کنه